و اشک هایم را تا ته کوچه ی اینجا
که همسایه ها از آن عبور می کنند
جارو کردم
من پله های روًیاهایم را کوبیدم
و ستاره های کاغذی را هم پاره کردم
و لباس ها را تا کردم
و خورده پاک کن ها را هم جمع کردم
من از پشت این همه اندوه
فقط خندیدم
خندیدم و هنوز هم می خندم
من به بدبختی مان
و به حال دخترک همسایه مان گریه نکردم
و برای مادرم هم ماتم نگرفتم...
من آنچه بود را باور نکردم
اما معجزه ای وجود نداشت
من هنوز می خندم
و تا ابد هم خواهم خندید
به تمامی تحقیر ها و شکنجه ها
به تمامی فریاد های آسمان خراش
و به تمامی افکار پوسیده
و به تمامی حرف های بی منطق
خواهم خندید......
----------------------------------------------
هنوز خوابیده ای؟
آری بخواب
همه انگار با لالایی تمدن و فرهنگ خفته اند
جز او که انگار
سالیان سال لالایی می خواند
آخر
کسی با صدای خود به خواب نمی رود
و گول حرف های خودش را هم نمی خورد
و در روًیاهای شیرینش هم غوطه ور نمی شود....
چرا هیچ نویسنده ای از داستان خودش لذت نمی برد
و حرف های خودش را باور نمی کند؟
مگر تمدن زرتشت
گفتار نیک ، پندار نیک ، کردار نیک نیست؟
مگر بشریت نهفته نیست؟
چرا او خوابش نمی برد؟
چرا او حرف هایش را مدام عوض می کند؟
چرا؟؟؟