مشکن آینه ی آبی را
مشکن واژه ی بارانی را
مشکن ساقه ی اقاقی را
مشکن آینه ی آبی را
مشکن ؛ سوگندت
به هزاران معبود
به هزاران فطرت
به هزاران باور
مشکن آینه ی آبی را
مشکن این دل را
مشکن آبی بی روح ترنم را در معبر باد
مشکن برکه ی افسون محبت را در ساغر اشک
مشکن
به خدا سوگندت
آینه معصوم است
او فقط بودن را
در نگاه صاف افکار صریح
تجربه می داند
او فقط مظهر ادیان بزرگ
در ته جام ر ار باده ی جم می نوشد
مشکن آینه ی آبی را
مشکن آینه ی امید را...