تبليغاتX
شهرزاد ارحمی پور
میان این فریم
هایکو.طرح.سپید.آنچه در این فریم میگنجد
85/07/06
آیینه
دیشب آیینه ی روبرویم گفت         

 شهرزادی طنین و خوشبختم .

لیک با من بهانه و یغما 

همنشین خزان رنجورم .

نیست اینجا شباهتی به من و

خسته از بازی شب و روزم .

آفتابی که نیست احوالش

بامدادی سیاه و دلگیرم .

هر کخا روم ترانه ای هستم

لیک دانم چه ساز دلشکسته ای هستم .

صبح تا شب اسیر خاطره ها

شام تا سحر فغان و  هجرانم .

گر چه از بهار بیزارم

فانی و بی قرار و بی هوشم .

هر چه صبح ها کافر سیه رویم

شام ها کتاب بر دوشم .

هر چه هستم ز خویش بیزارم

خوب دانی به آه بنشستم؟

آدمی کز خیال دیوانه است؟

عاشقی کر نیاز آکنده است؟

تک سواری که نیست افسارش

گردبادی که نیست احسانش .

غریقی کوچک و گناه آلود

رنج می برم و نیست درمانش .

چون سپاهی اسیر طوفانم

پادشاهی سپید و مغرورم .

نیست سودای سرزمین ولی

دانم ز خاک و هوای عشق بیزارم .

گر نمی شناسدم کسی به نیاز

دانم که در خویش مست و بی حالم .

چشم در چشم نوبهار باغ

مست و لجباز و عاقل و کورم .

بی قرار وصالم ُ بی دیار و آواره

گر چه از عاشقی و عشق ترسانم .

تیز و رندان و تند خواه ولی

هر کجا روم ترانه می جویم .

از خدا و آفتاب و احساس و ماه

بی نیاز می شوم ُ تو می پویم .

خوب دیوانه گشته ام به غیر

چون شهابی که می نرد همه هوش .

پافتاده ای به زمین ُ یادرفته ای مرموز

رنج رندانه می کشم بر دوش .

گر چه شهرزادی اسیر طوفانم

آب و آتش از أیینه می کشم بر دوش .

نفرین بر تو و بر آیینه

که هر چه گشته ام آواره ُ برکشی بر دوش...

 

۲)...

لباس دلت آبی آبیست

و خاکستری چشمانت

انعکاس یافته از سپیدی تنت .

در نوازش چشم هامان

همیشه بوی عشق می گیرم ...

 

۳)...

دست هام

بوی بیگانگی می دهند .

میان ما اینجا

ترک خورده است آفتابی

که بوی خوب مهر می داد و رنگ خاک .

دست هام

نشانی از تنت ندارد .

من اما

در سیاهی ملحفه های سپید چیزی گم کرده ام

که بوی بیگانگی می دهند

با احساسم .

دست هام

نمی دانم چگونه با دستانت پیوند می خورد

دلم اما

ترک خورده است .

دلم امشب

از حرف های بیگانه ات ترک خورده است ...

+ شهرزاد ارحمی پور