روح خود را می کُشم
لحظه ها را ، روزها را می کُشم
سایه ها را ، جسم ها را می کُشم .
خنده ها را می بَرم .
از عبور ساده ی یک ملحفه در باد می گریم .
خستگی را می کِشم
در خطوط ساده ی پیراهنم .
نردبان را می کِشم
تا کنار بخت بلند آبی ام .
تا بهار قاصدک در خواب می رقصم .
سکّه ها را می شمارم .
عکس آفتاب و آب را در هم می شِکنم .
احساس را می شکنم .
آستین های خدا را
تا دیدن بغض کلاغ می کِشم .
حسرت داشتن گیوه ی شب را
بر تن لُخت درخت می کِشم .
قرمز و زرد می کِشم .
دختر همسایه ی خورشید را
تا دم مرگ می زنم .
هلهله ی باغچه و مورچه را
زشت و نحیف می زنم .
از لب طاقچه ی خاطره ها
مثل شمیم می پرم .
با بهانه ی " باز باران با ترانه
با گُهرهای فراوان "
زیر سایه های نخل می دوم ...
۲)...
ساعت از هفت گذشت
هفت پیکر بر خاک
هفت سین بر سر سفره ی ما
هفت نان و هفت تیر و هفت سنگ
هفت آسمان پر از عبور ابر
هفت حرف بی حساب
هفت قطعه فقر
ساعت از هفت و هفت دقیقه هم گذشت
محلت ازهفت قطره اشک هم؟؟؟؟؟