شلیک می شود گلوله ای
در فضای کهنه ی گورستان
که آینه ی تمام عیار عدل زندگیست
و برخورد می کند به قبری
که وزن نابخشودنی های زندگیست
و تلاش هزار باره ی انسانی
برای بدرقه ی افکار .
شلیک می شود
و ناگهان می پرد
کلاغی از شاخه ی عریان یک درخت
همچنان که افکار من ، در من .
خیره می ماند گورکن
در ازدحام بی سابقه ی مارمولک ها
همچون من که خیره می مانم
به بازی بازیگران بازی تن ها
و حجم انبساط پذیر تقلّب ها .
نگاه کن تک برگ خشکیده ی درخت را
که در انزوای بی زاویه ی قرن
بی خیال و سرگردان
رها می شود از چنگال ترس
و می پوسد در تشویش خاک ها
چنانکه وقتی حبس می شوی
به اتّهام قتل کلاغ ها
تنها شاهد تو
گلوله ی شلیک شده ی دفن شده است...
۲)...جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
وقت گل دادن عشق
با همه خندیدیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته می خواندیم
من و تو ساده ترین شکل فرو ریختن اشک شدیم
من و تو
زیر آوار نفس گیر زمان حبس شدیم
من و تو
وقت قربانی دستان سیاه
متولّد شده ایم
من و تو ساده ترین شکل حقارت را در مأمن شهر
با هم تجربه کردیم
و
حذف شدیم...