فردا می خواهم
روی دار قالی
بی سبب حتّی فریاد گُل سرخی را هم
تصویر کنم .
فردا می خواهم
دور از هر چه بهار
هر چه آغاز زمان است در این دیر خراب
حسّ بیگانه ی تسبیح زمان را
بشمارم تا فقر .
فردا می خواهد
فارغ از عالم خاک
رو به روی شیطان
شرط انسانیت و مُهر سخاوت را با
یک سر سوزن شهوت
بفروشد تا ته کوچه ی آوارگی و نفرت و شرم
فردا می خواهند
سال های پوچی را
زیر و رو سازند با مایه ی حق
آشیانی سازند تا کف عرش
بستانند حق را تا خود فقر
تا
آخرین خانه ی شهر .