به باور هایم ، چادر سیاه می کشم
و تمام هجده سالگی ام را
در نقاب کهنه ای
حبس می کنم .
تمام حرف ها را به استناد دروغ
به نیزه می کشم
و تمام دست ها را به علامت تسلیم
به بند می کشم .
اینسان باید
فرشته ی نجات را دیوانه بدانی
و عنکبوت ها را
تنها موجودات خوشبخت .
به اعتقادم که کافور می زنند
و ایمانم را که کفن می کنند
آنها .
آنها هیچ نبودند !
رذل بودند و گستاخ و بی شرف .
آنها تمام زندگی شان را
برای باور یک سنّت به ارث رسیده
به دار می آویزند .
آنها
تمام حس های منفور و زشت را
درون کلبه هایی با پرچم سیاه
با سمبل عدالت
به بهشت می برند.
آنها تمام عرش را گور باران می کنند
و تمام هجده سالگی ام را
تمام می کنند...