تو را حس کردم اما گم شدی یک شب
زمانی که تو را حس کرد این دست تب آلودم.
زمانی که تو را از اولش پایید
ولی ناگه پریدی چون ستاره از میان این نگاه خواب آلودم.
پریدی.غیب گشتی.قلب من اندوه خالی شد
گذشتی از میان خواب های وحشت آلودم.
رها دیدم خودم را در میان بازوان آبی ات اما
گسستی بند پیمان از شب غرق تن آلودم.
گرفتم آشیان را تا خود فردا به فریادم
مگر میشد به طوفان جفا افتد دو چشم اشک آلودم.
ولی هرگز نشد پیدا به دستانم بهاری چند
حتی در میان اوج شب های زمستان و مه آلودم.
غافل از دنیای خاکی خویشتن را قبر کندم
خودم را محو کردم در میان دست های خاک آلودم.
رها ماندم میان خاک.میان عنصری از بودن و مردن
شدم یک تکه از تنهایی و وحشت به دنیای پر از درد و غم آلودم ....
۲ـ) ...
چشم که گذاشتم عروسک کودکی ام را بردی
چشم بگذار تا دل جوانت را ببرم ....
۳ـ) ...
میان خواب های کوتاهم ایستاده ای
زمان لحظه ای رهایم نمیکند.
همه چیز کوتاه کوتاه.
کاش همیشه خواب چشم های تو را نمیدیدم.
تا تشنه ی ابدیت نمیشدم ...