هایکو.طرح.سپید.انچه در این فریم میگنجد
شهرزادی طنین و خوشبختم . لیک با من بهانه و یغما همنشین خزان رنجورم . نیست اینجا شباهتی به من و خسته از بازی شب و روزم . آفتابی که نیست احوالش بامدادی سیاه و دلگیرم . هر کخا روم ترانه ای هستم لیک دانم چه ساز دلشکسته ای هستم . صبح تا شب اسیر خاطره ها شام تا سحر فغان و هجرانم . گر چه از بهار بیزارم فانی و بی قرار و بی هوشم . هر چه صبح ها کافر سیه رویم شام ها کتاب بر دوشم . هر چه هستم ز خویش بیزارم خوب دانی به آه بنشستم؟ آدمی کز خیال دیوانه است؟ عاشقی کر نیاز آکنده است؟ تک سواری که نیست افسارش گردبادی که نیست احسانش . غریقی کوچک و گناه آلود رنج می برم و نیست درمانش . چون سپاهی اسیر طوفانم پادشاهی سپید و مغرورم . نیست سودای سرزمین ولی دانم ز خاک و هوای عشق بیزارم . گر نمی شناسدم کسی به نیاز دانم که در خویش مست و بی حالم . چشم در چشم نوبهار باغ مست و لجباز و عاقل و کورم . بی قرار وصالم ُ بی دیار و آواره گر چه از عاشقی و عشق ترسانم . تیز و رندان و تند خواه ولی هر کجا روم ترانه می جویم . از خدا و آفتاب و احساس و ماه بی نیاز می شوم ُ تو می پویم . خوب دیوانه گشته ام به غیر چون شهابی که می نرد همه هوش . پافتاده ای به زمین ُ یادرفته ای مرموز رنج رندانه می کشم بر دوش . گر چه شهرزادی اسیر طوفانم آب و آتش از أیینه می کشم بر دوش . نفرین بر تو و بر آیینه که هر چه گشته ام آواره ُ برکشی بر دوش... ۲)... لباس دلت آبی آبیست و خاکستری چشمانت انعکاس یافته از سپیدی تنت . در نوازش چشم هامان همیشه بوی عشق می گیرم ... ۳)... دست هام بوی بیگانگی می دهند . میان ما اینجا ترک خورده است آفتابی که بوی خوب مهر می داد و رنگ خاک . دست هام نشانی از تنت ندارد . من اما در سیاهی ملحفه های سپید چیزی گم کرده ام که بوی بیگانگی می دهند با احساسم . دست هام نمی دانم چگونه با دستانت پیوند می خورد دلم اما ترک خورده است . دلم امشب از حرف های بیگانه ات ترک خورده است ...
دیشب آیینه ی روبرویم گفت
نوشته شده در 85/07/06ساعت
توسط شهرزاد ارحمی پور| |
