شهرزادی طنین و خوشبختم .
لیک با من بهانه و یغما
همنشین خزان رنجورم .
نیست اینجا شباهتی به من و
خسته از بازی شب و روزم .
آفتابی که نیست احوالش
بامدادی سیاه و دلگیرم .
هر کخا روم ترانه ای هستم
لیک دانم چه ساز دلشکسته ای هستم .
صبح تا شب اسیر خاطره ها
شام تا سحر فغان و هجرانم .
گر چه از بهار بیزارم
فانی و بی قرار و بی هوشم .
هر چه صبح ها کافر سیه رویم
شام ها کتاب بر دوشم .
هر چه هستم ز خویش بیزارم
خوب دانی به آه بنشستم؟
آدمی کز خیال دیوانه است؟
عاشقی کر نیاز آکنده است؟
تک سواری که نیست افسارش
گردبادی که نیست احسانش .
غریقی کوچک و گناه آلود
رنج می برم و نیست درمانش .
چون سپاهی اسیر طوفانم
پادشاهی سپید و مغرورم .
نیست سودای سرزمین ولی
دانم ز خاک و هوای عشق بیزارم .
گر نمی شناسدم کسی به نیاز
دانم که در خویش مست و بی حالم .
چشم در چشم نوبهار باغ
مست و لجباز و عاقل و کورم .
بی قرار وصالم ُ بی دیار و آواره
گر چه از عاشقی و عشق ترسانم .
تیز و رندان و تند خواه ولی
هر کجا روم ترانه می جویم .
از خدا و آفتاب و احساس و ماه
بی نیاز می شوم ُ تو می پویم .
خوب دیوانه گشته ام به غیر
چون شهابی که می نرد همه هوش .
پافتاده ای به زمین ُ یادرفته ای مرموز
رنج رندانه می کشم بر دوش .
گر چه شهرزادی اسیر طوفانم
آب و آتش از أیینه می کشم بر دوش .
نفرین بر تو و بر آیینه
که هر چه گشته ام آواره ُ برکشی بر دوش...
۲)...
لباس دلت آبی آبیست
و خاکستری چشمانت
انعکاس یافته از سپیدی تنت .
در نوازش چشم هامان
همیشه بوی عشق می گیرم ...
۳)...
دست هام
بوی بیگانگی می دهند .
میان ما اینجا
ترک خورده است آفتابی
که بوی خوب مهر می داد و رنگ خاک .
دست هام
نشانی از تنت ندارد .
من اما
در سیاهی ملحفه های سپید چیزی گم کرده ام
که بوی بیگانگی می دهند
با احساسم .
دست هام
نمی دانم چگونه با دستانت پیوند می خورد
دلم اما
ترک خورده است .
دلم امشب
از حرف های بیگانه ات ترک خورده است ...