هایکو.طرح.سپید.انچه در این فریم میگنجد
که تا در گوش یار دیگری خوانی نوای شور و مستی را؟ به چشم دیگری ریزی بهار عاشقی ها را؟ مخوان دیگر مخوان از هستی و مستی که من با تو چه شیرین شهرزادی بودم ار دست نوازش را به سویم راست می کردی . اگر بودی گلزار شقایق را به پایت جمع می کردم تمام عرش و هستی را به نامت ثبت می کردم . برو تا در میان گریه هایت خنده هایم راببینی و بدانی تا ابد مدهوش مدهوشم ز خاطر ها فراموشم . اگر رنگ رخی دارم ز الطاف خدا دارم وگر حال و سری دارم ازان دیگران دارم . برو آنجا که بوی و رنگ گلهایش تمام رنگ های عشق را بر می کند وز آن زمستانی سیاه و سرد را بر جای بگذارد . برو آنجا که شبهایش تمام کولیان دیوانه می مانند و با آوای گرگ و زوزه ی روباه شب را تا سحرگاهان به پای یار شیرینت بخوانی سالگرد عشق دیرین را . برو با من مگو با من مخوان افسانه ی مستی که من چون قطره از خاطر فراموشم و از سوهان عشق تو گریزانم . مخوان با من که من سر تا سر سوگند را کافور می پاشم و از رگ های خود شمشیر می سازم . برو تا در میان سیل و طوفان ها میان باد و بوران ها به یاد آریدو چشمان سیاهم را که چون روزت همه بارانی و خاموش و بی جان بود و تو هرگز نفهمیدی که او حیران و هجران بود . برو من هم نمی خوانم دگر بر بستر حتی خدای خاک هم رؤیای مستی را . برو تا شهرزادی باشم از صد سنگ بی جان تر و از شمشیر بران تر و از مذاب ویران تر . برو شاید تمام هستی ام را می بری این بار ویران تر برو تا ننگ عشق و عاشقی را من ز خاطر محو سازم آشیان را قصر سازم صد فلک را جمع سازم با دو صد طوفان که تا در چشم شهر آشوب تو سیلاب سازم ... ۲ ) ... یک بلوز زرد می خرم و آن را به تمام باورم هدیه می دهم و یک کلاه بنفش تیره رنگ برای موهای همیشه ژولیده ی سیاهت تا زشتی ات را بیشتر جلوه بدهد . یک زرد می خرم تا با تمام حماقت هایت بجنگم و تو یک ابهام می اوری به اندازه ی تمام بنفش های پیکرت . نمی دانم چرا ما مکمل هم ایم ...
سراپا سوختم ویرانه گشتم تا به آخر هم
نوشته شده در 85/06/07ساعت
توسط شهرزاد ارحمی پور| |
