تبليغاتX
میان این فریم
میان این فریم

هایکو.طرح.سپید.انچه در این فریم میگنجد

روح خود را می کُشم

لحظه ها را ، روزها را می کُشم

سایه ها را ، جسم ها را می کُشم .

خنده ها را می بَرم .

از عبور ساده ی یک ملحفه در باد می گریم .

خستگی را می کِشم

در خطوط ساده ی پیراهنم .

نردبان را می کِشم

تا کنار بخت بلند آبی ام .

تا بهار قاصدک در خواب می رقصم .

سکّه ها را می شمارم .

عکس آفتاب و آب را  در هم می شِکنم .

احساس را می شکنم .

آستین های خدا را

تا دیدن بغض کلاغ می کِشم .

حسرت داشتن گیوه ی شب را

بر تن لُخت درخت می کِشم .

قرمز و زرد می کِشم .

دختر همسایه ی خورشید را

تا دم مرگ می زنم .

هلهله ی باغچه و مورچه را

زشت و نحیف می زنم .

از لب طاقچه ی خاطره ها

مثل شمیم می پرم .

با بهانه ی " باز باران با ترانه

با گُهرهای فراوان "

زیر سایه های نخل می دوم ...

 

۲)...

ساعت از هفت گذشت

هفت پیکر بر خاک

هفت سین بر سر سفره ی ما

هفت نان و هفت تیر و هفت سنگ

هفت آسمان پر از عبور ابر

هفت حرف بی حساب

هفت قطعه فقر

ساعت از هفت و هفت دقیقه هم گذشت

محلت ازهفت قطره اشک هم؟؟؟؟؟

نوشته شده در 85/01/20ساعت توسط شهرزاد ارحمی پور| |

شلیک می شود گلوله ای

در فضای کهنه ی گورستان

که آینه ی تمام عیار عدل زندگیست

و برخورد می کند به قبری

که وزن نابخشودنی های زندگیست

و تلاش هزار باره ی انسانی

برای بدرقه ی افکار .

شلیک می شود

و ناگهان می پرد

کلاغی از شاخه ی عریان یک درخت

همچنان که افکار من ، در من .

خیره می ماند گورکن

در ازدحام بی سابقه ی مارمولک ها

همچون من که خیره می مانم

به بازی بازیگران بازی تن ها

و حجم انبساط پذیر تقلّب ها .

نگاه کن تک برگ خشکیده ی درخت را

که در انزوای بی زاویه ی قرن

بی خیال و سرگردان

رها می شود از چنگال ترس

و می پوسد در تشویش خاک ها

چنانکه وقتی حبس می شوی

به اتّهام قتل کلاغ ها

تنها شاهد تو

گلوله ی شلیک شده ی دفن شده است...

 

۲)...جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم

وقت گل دادن عشق

با همه خندیدیم

من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد

با دهانی بسته می خواندیم

من و تو ساده ترین شکل فرو ریختن اشک شدیم

من و تو

زیر آوار نفس گیر زمان حبس شدیم

من و تو

وقت قربانی دستان سیاه

متولّد شده ایم

من و تو ساده ترین شکل حقارت را در مأمن شهر

با هم تجربه کردیم

و

حذف شدیم...

نوشته شده در 85/01/12ساعت توسط شهرزاد ارحمی پور| |

من دلم می خواهد زمین را خفه کنم

و مسمومش کنم از گل های خودروی سمّیِ قشنگ

من از درختان پر شکوفه ی مسخره

و از کوچه های مست از آبشار طلایی

و از گلدان های شمعدانی بدبوی بی خاطره

و از تمام باغچه های بنفش و زرد و سفید بی دغدغه

خوشم نمی آید

من از تمام این بهار پر غرور بی همه چیز

که خودش را در کمال مسخرگی

عروس فصل ها لقب داده

حالم به هم می خورد

من از شکوفه های دورو و دو رنگ خانه مان

و از پیچک هایی که مثل طناب دار

چمبره زده اند دور نردبان

و نمی گذارند که به آسمان برسد

انتقام می گیرم

من در آرزوی مهر و آذر و بهمن

برای این بهار تازه به دوران رسیده ی احمق

گور می کنم

و چشم انتظار باغی می نشینم

همه نارنجیِ برگ

همه سرشار کمال

همه بارانی و سرد

مملو از شور حیات .

 

۲)...

امروز متولّد شد

سالی

از نطفه ی ثانیه و ساعت

و تو باز می توانی

بر بالای بلند ترین بام شهر

تلاش کنی که دوباره

آدم ها را از یک بشماری

راستی کجاست

حجله گاه ابدیّت سرشار؟؟؟

نوشته شده در 85/01/03ساعت توسط شهرزاد ارحمی پور| |