واپسین لحظه ی سال
رقص رقصان
چو گُلی بر سر یک شاخه ی خشک
پا به پا می گردید
تا نیُفتد بر خاک
لیک گلچین زمان
برگ تک مانده ی تقویم مرا
داد به باد
آنک از شاخه ی سال
برگ سبز دگری می روید... " شاعر ؟ "
( با آرزوی فردایی زیبا و لبالب از گُل لبخند سال نو را به دوستان عزیزم تبریک میگویم . )
فردا می خواهم
روی دار قالی
بی سبب حتّی فریاد گُل سرخی را هم
تصویر کنم .
فردا می خواهم
دور از هر چه بهار
هر چه آغاز زمان است در این دیر خراب
حسّ بیگانه ی تسبیح زمان را
بشمارم تا فقر .
فردا می خواهد
فارغ از عالم خاک
رو به روی شیطان
شرط انسانیت و مُهر سخاوت را با
یک سر سوزن شهوت
بفروشد تا ته کوچه ی آوارگی و نفرت و شرم
فردا می خواهند
سال های پوچی را
زیر و رو سازند با مایه ی حق
آشیانی سازند تا کف عرش
بستانند حق را تا خود فقر
تا
آخرین خانه ی شهر .
به باور هایم ، چادر سیاه می کشم
و تمام هجده سالگی ام را
در نقاب کهنه ای
حبس می کنم .
تمام حرف ها را به استناد دروغ
به نیزه می کشم
و تمام دست ها را به علامت تسلیم
به بند می کشم .
اینسان باید
فرشته ی نجات را دیوانه بدانی
و عنکبوت ها را
تنها موجودات خوشبخت .
به اعتقادم که کافور می زنند
و ایمانم را که کفن می کنند
آنها .
آنها هیچ نبودند !
رذل بودند و گستاخ و بی شرف .
آنها تمام زندگی شان را
برای باور یک سنّت به ارث رسیده
به دار می آویزند .
آنها
تمام حس های منفور و زشت را
درون کلبه هایی با پرچم سیاه
با سمبل عدالت
به بهشت می برند.
آنها تمام عرش را گور باران می کنند
و تمام هجده سالگی ام را
تمام می کنند...