تبليغاتX
میان این فریم
میان این فریم

هایکو.طرح.سپید.انچه در این فریم میگنجد

واپسین لحظه ی سال

رقص رقصان

چو گُلی بر سر یک شاخه ی خشک

پا به پا می گردید

تا نیُفتد بر خاک

لیک گلچین زمان

برگ تک مانده ی تقویم مرا

داد به باد

آنک از شاخه ی سال

برگ سبز دگری می روید...         "  شاعر ؟  "

( با آرزوی فردایی زیبا و لبالب از گُل لبخند سال نو را به دوستان عزیزم تبریک میگویم . )

نوشته شده در 84/12/25ساعت توسط شهرزاد ارحمی پور| |

فردا می خواهم

روی دار قالی

بی سبب حتّی فریاد گُل سرخی را هم

تصویر کنم .

فردا می خواهم

دور از هر چه بهار

هر چه آغاز زمان است در این دیر خراب

حسّ بیگانه ی تسبیح زمان را

بشمارم تا فقر .

فردا می خواهد

فارغ از عالم خاک

رو به روی شیطان

شرط انسانیت و مُهر سخاوت را با

یک سر سوزن شهوت

بفروشد تا ته کوچه ی آوارگی و نفرت و شرم

فردا می خواهند

سال های پوچی را

زیر و رو سازند با مایه ی حق

آشیانی سازند تا کف عرش

بستانند حق را تا خود فقر

تا

آخرین خانه ی شهر .

نوشته شده در 84/12/20ساعت توسط شهرزاد ارحمی پور| |

به باور هایم ، چادر سیاه می کشم

و تمام هجده سالگی ام را

در نقاب کهنه ای

حبس می کنم .

تمام حرف ها را به استناد دروغ

به نیزه می کشم

و تمام دست ها را به علامت تسلیم

به بند می کشم .

اینسان باید

فرشته ی نجات را دیوانه بدانی

و عنکبوت ها را

تنها موجودات خوشبخت .

به اعتقادم که کافور می زنند

و ایمانم را که کفن می کنند

آنها .

آنها هیچ نبودند !

رذل بودند و گستاخ و بی شرف .

آنها تمام زندگی شان را

برای باور یک سنّت به ارث رسیده

به دار می آویزند .

آنها

تمام حس های منفور و زشت را

درون کلبه هایی با پرچم سیاه

با سمبل عدالت

به بهشت می برند.

آنها تمام عرش را گور باران می کنند

و تمام هجده سالگی ام را

تمام می کنند...

نوشته شده در 84/12/11ساعت توسط شهرزاد ارحمی پور| |