هایکو.طرح.سپید.انچه در این فریم میگنجد
واپسین لحظه ی سال رقص رقصان چو گُلی بر سر یک شاخه ی خشک پا به پا می گردید تا نیُفتد بر خاک لیک گلچین زمان برگ تک مانده ی تقویم مرا داد به باد آنک از شاخه ی سال برگ سبز دگری می روید... " شاعر ؟ "
( با آرزوی فردایی زیبا و لبالب از گُل لبخند سال نو را به دوستان عزیزم تبریک میگویم . ) فردا می خواهم روی دار قالی بی سبب حتّی فریاد گُل سرخی را هم تصویر کنم . فردا می خواهم دور از هر چه بهار هر چه آغاز زمان است در این دیر خراب حسّ بیگانه ی تسبیح زمان را بشمارم تا فقر . فردا می خواهد فارغ از عالم خاک رو به روی شیطان شرط انسانیت و مُهر سخاوت را با یک سر سوزن شهوت بفروشد تا ته کوچه ی آوارگی و نفرت و شرم فردا می خواهند سال های پوچی را زیر و رو سازند با مایه ی حق آشیانی سازند تا کف عرش بستانند حق را تا خود فقر تا آخرین خانه ی شهر . به باور هایم ، چادر سیاه می کشم و تمام هجده سالگی ام را در نقاب کهنه ای حبس می کنم .
تمام حرف ها را به استناد دروغ به نیزه می کشم و تمام دست ها را به علامت تسلیم به بند می کشم .
اینسان باید فرشته ی نجات را دیوانه بدانی و عنکبوت ها را تنها موجودات خوشبخت .
به اعتقادم که کافور می زنند و ایمانم را که کفن می کنند آنها .
آنها هیچ نبودند ! رذل بودند و گستاخ و بی شرف .
آنها تمام زندگی شان را برای باور یک سنّت به ارث رسیده به دار می آویزند . آنها تمام حس های منفور و زشت را درون کلبه هایی با پرچم سیاه با سمبل عدالت به بهشت می برند.
آنها تمام عرش را گور باران می کنند و تمام هجده سالگی ام را تمام می کنند...
نوشته شده در 84/12/25ساعت
توسط شهرزاد ارحمی پور| |
نوشته شده در 84/12/20ساعت
توسط شهرزاد ارحمی پور| |
نوشته شده در 84/12/11ساعت
توسط شهرزاد ارحمی پور| |
