هایکو.طرح.سپید.انچه در این فریم میگنجد
در کوچه گم شدم و تا باز بگردم از من جز چند ذره ی نامرئی و چند تراشیدگی حرف هیچ در هوای کوچه نمی چرخد دیگر چه فرق می کند نام من این سوی شب باشد یا آن سوی قرونی که در غبار شکسته اند؟ و ترک های آینه را آینده ای دور بپوشاند؟ اینک من جوان ترم یا شبی که قد می کشد تا پر کند تمام آینه را؟ و آنچه آینه را باز می گشاید برق شمشیر تازه ای باشد تا قرن مفرغ را از میان زورق سالیان فرتوت باز بگشاید . ۲)راز... راز را کودکی خفته زیر بلند ترین درخت سپیدار می داند: آیا خدا آن درخت بزرگ است؟؟؟ و اشک هایم را تا ته کوچه ی اینجا که همسایه ها از آن عبور می کنند جارو کردم من پله های روًیاهایم را کوبیدم و ستاره های کاغذی را هم پاره کردم و لباس ها را تا کردم و خورده پاک کن ها را هم جمع کردم من از پشت این همه اندوه فقط خندیدم خندیدم و هنوز هم می خندم من به بدبختی مان و به حال دخترک همسایه مان گریه نکردم و برای مادرم هم ماتم نگرفتم... من آنچه بود را باور نکردم اما معجزه ای وجود نداشت من هنوز می خندم و تا ابد هم خواهم خندید به تمامی تحقیر ها و شکنجه ها به تمامی فریاد های آسمان خراش و به تمامی افکار پوسیده و به تمامی حرف های بی منطق خواهم خندید...... ---------------------------------------------- هنوز خوابیده ای؟ آری بخواب همه انگار با لالایی تمدن و فرهنگ خفته اند جز او که انگار سالیان سال لالایی می خواند آخر کسی با صدای خود به خواب نمی رود و گول حرف های خودش را هم نمی خورد و در روًیاهای شیرینش هم غوطه ور نمی شود.... چرا هیچ نویسنده ای از داستان خودش لذت نمی برد و حرف های خودش را باور نمی کند؟ مگر تمدن زرتشت گفتار نیک ، پندار نیک ، کردار نیک نیست؟ مگر بشریت نهفته نیست؟ چرا او خوابش نمی برد؟ چرا او حرف هایش را مدام عوض می کند؟ چرا؟؟؟ از فکر گیج می شوم ساده نوشتن را دیوانه وار می ستایم و در آینده محو می شوم تو سکوت می کنی و من چقدر به دیوانه ها نگاه میکنم اینسان ِ سنگین ِ با وقار به زمین می افتم و فکرهایم همه می شکنند و تو می روی و من می فهمم که همه چیز توهّم است... تنها کسی به انتها می نگرد که آغازش معلوم باشد و من گیج از افکاری نا نوسته و در هم با حسی آکنده از خلأیی گم به خواب می روم.... همه چیز دیوانه وار می چرخد ساعت ِ خورشید ِ زمین قطار ِ آسیاب ِ فرفره و من می چرخم و گیج می شوم اینجا تنها " قانون " حکم فرماست اینجا من می ایستم و همه چیز به دور من می چرخد و من ثابت می مانم و گم می شوم و آنها هنوز می چرخند و باقی می مانند و ثبت می کنند... ------------------- ... و اینجا کسی خفته در میان طوفان ها و این صدا چقدر برای من آشناست طوفان می آید... طوفان می آید... طوفان می آید... او می میرد و این صدا هنوز برای من آشناست... مشکن آینه ی آبی را مشکن واژه ی بارانی را مشکن ساقه ی اقاقی را مشکن آینه ی آبی را مشکن ؛ سوگندت به هزاران معبود به هزاران فطرت به هزاران باور مشکن آینه ی آبی را مشکن این دل را مشکن آبی بی روح ترنم را در معبر باد مشکن برکه ی افسون محبت را در ساغر اشک مشکن به خدا سوگندت آینه معصوم است او فقط بودن را در نگاه صاف افکار صریح تجربه می داند او فقط مظهر ادیان بزرگ در ته جام ر ار باده ی جم می نوشد مشکن آینه ی آبی را مشکن آینه ی امید را...
تا دست های مرا رها کردید
نوشته شده در 84/11/30ساعت
توسط شهرزاد ارحمی پور| |
من به بدبختیمان خندیدم
نوشته شده در 84/11/18ساعت
توسط شهرزاد ارحمی پور| |
نوشته شده در 84/11/13ساعت
توسط شهرزاد ارحمی پور| |
نوشته شده در 84/11/13ساعت
توسط شهرزاد ارحمی پور| |
مشکن
نوشته شده در 84/11/06ساعت
توسط شهرزاد ارحمی پور| |